دانش آموخته رشته فقه و حقوق دانشگاه تهران و وکیل پایه یک دادگستری
شاید هیچ پرسشی برای ما ایرانیها، در این سالها، به اندازه این پرسش هم بدیهی و هم دشوار نباشد: خانه کجاست؟ آیا خانه فقط نقطهای بر نقشه است، زمینی که در آن متولد شدهایم، یا نامی که در اسناد رسمی با هویت ما گره خورده است؟ یا خانه چیزی ژرفتر از مکان است: نسبتی درونی با زبان، با خاطره، با رنج و امید، با تاریخی که در ما رسوب کرده و ما را، با همه دلخوریها و نقدهایمان، به خود پیوند داده است؟
وطن را اغلب یا بیش از حد احساساتی میفهمیم یا بیش از حد انتزاعی و سیاسی. گاه آن را به موضوعی برای ستایشهای پرحرارت فرو میکاهیم و گاه چنان در معرض نقد قرارش میدهیم که گویی میتوان به سادگی از آن عبور کرد، بیآنکه چیزی در جان ما فروبپاشد. اما وطن، پیش از آنکه موضوع ستایش یا انکار باشد، صورت خاصی از بودن است؛ نحوهای از «در خانه بودن» در جهان. خانه جایی نیست که فقط در آن زندگی میکنیم، بلکه جایی است که ما را ساخته است. لحن زبان ما، کیفیت اندوه ما، صورت امید بستن ما، حتی نوع سکوت کردن ما، همه از خانه میآید. از همین رو، ایران برای ما فقط یک قلمرو جغرافیایی نیست؛ افقی از تجربه زیسته است که ما در آن به خود آمدهایم.
از خانه میتوان رنجید. میتوان از ترک دیوارهایش، از آشفتگیاش، از تنگیاش، از تاریکی برخی اتاقهایش شکایت کرد. میتوان از روزگارش دلگیر بود، از مناسباتش، از دشواریهای زیستن در آن، از فرسایش اعتماد، از مهاجرت آرزوها، از زخمی که بر روان جمعی نشسته است. اما دلخوری از خانه، با بیگانگی نسبت به آن یکی نیست. ما فقط از جایی عمیقا دلگیر میشویم که هنوز به آن تعلق داریم. رنج، در بسیاری از مواقع، نه نشانه گسست، بلکه نشانه پیوند است. آنجا که هنوز از «ما» سخن میگوییم، یعنی خانه هنوز در زبان ما زنده است.
اما حقیقت وطن در لحظههای خطر بیشتر آشکار میشود. تا زمانی که خانه امن است، میتوان دربارهاش بیپایان بحث کرد، نقدش کرد، حتی از آن فاصله گرفت. اما وقتی خانه در معرض هجوم قرار میگیرد، نسبت ما با آن از سطح داوریهای روزمره فراتر میرود و به لایهای بنیادیتر از وجود ما میرسد. تجربه جنگ تحمیلی سوم، و نیز آنچه در جنگ دوازدهروزه بر ما گذشت، یادآور همین حقیقت بود: وطن فقط چیزی برای نقد کردن یا دوست داشتن در اوقات فراغت نیست؛ گاهی چیزی است که باید از آن دفاع کرد، چون دفاع از آن، دفاع از امکان زیستن خود ماست. دفاع از وطن، در عمیقترین معنای خود، دفاع از خاک بهتنهایی نیست؛ دفاع از زبان است، از حافظه است، از تداوم یک تاریخ است، از حق یک ملت برای در خانه بودن در جهان است.
دوست داشتن وطن، بنابراین، به معنای رضایت داشتن از همهچیز نیست. همانگونه که دوست داشتن خانه به این معنا نیست که ترکهای دیوار را نبینیم. برعکس، کسی که خانه را دوست دارد، بیشتر میبیند، عمیقتر رنج میبرد، و بیشتر میخواهد آن را از ویرانی حفظ کند. وطندوستی اصیل، نه انکار نقصانها، بلکه پذیرفتن مسئولیت است؛ مسئولیت نگذاشتن خانه به دست فراموشی، ویرانی یا تحقیر سپرده شود.
ایران برای ما فقط نام یک کشور نیست. ایران انباشتی است از حافظه تاریخی، زبان فارسی، شعر، آیین، صداها، فصلها، زخمها و شکوههایی که در ما تهنشین شدهاند. ما در این خانه، فردوسی و حافظ و مولوی را به ارث بردهایم؛ کویر و دریا و کوه و باران را؛ سوگها و جشنها را؛ و مهمتر از همه، شیوهای از بودن را که هنوز در ژرفای جان ما جاری است. حتی اگر از این سرزمین دور شویم، چیزی از ما در آن میماند و چیزی از آن در ما ادامه پیدا میکند. وطن، در این معنا، بیرون از ما نیست؛ در ما سکونت دارد.
انسان بیخانه، فقط کسی نیست که سرپناه ندارد؛ کسی است که نسبت خود را با ریشههای معنا از دست داده است. در جهانی که همهچیز با سرعتی سرسامآور دگرگون میشود، خانه همان چیزی است که ما را به ریشهای زنده متصل نگه میدارد. نه برای آنکه در گذشته متوقف شویم، بلکه برای آنکه از جایی واقعی به آینده فکر کنیم. دفاع از وطن نیز، در همین افق، صرفا واکنشی نظامی یا سیاسی نیست؛ دفاع از امکان آینده داشتن است.
دوست داشتن ایران امروز، شاید بیش از هر چیز، یعنی تن ندادن به فراموشی و فروپاشی. یعنی حفظ زبان در برابر ابتذال، حفظ حافظه در برابر انقطاع، حفظ همبستگی در برابر پراکندگی، و حفظ کرامت ملی در برابر تجاوز. یعنی باور داشتن به اینکه این خانه، با همه آسیبهایش، هنوز ارزش ایستادن، ساختن و دفاع کردن دارد. عشق حقیقی به وطن، در وفاداری نقادانه آشکار میشود: در اینکه نقد کنیم اما تحقیر نکنیم؛ دلگیر باشیم اما دل نکنیم؛ رنج ببریم اما رشته تعلق را پاره نکنیم.
خانه همیشه محل آسایش نیست؛ گاهی میدان تعهد است. وطن، در لحظههای خطیر، از ما فقط احساس نمیخواهد، بلکه ایستادگی میطلبد. ایران، اگر هنوز برای ما خانه است، نه از آن رو که بینقص است، بلکه از آن رو که هنوز بخشی از جان ما در آن سکونت دارد. دوست داشتن و دفاع کردن از چنین خانهای، نه تعصب است و نه سادهلوحی؛ نشانه بلوغی تاریخی و انسانی است: اینکه بتوانی چیزی را با همه زخمهایش، همچنان از آن خود بدانی و در روزگار هجوم، کنار آن بایستی.